خرید بک لینک
بسمالله... سلام! + مدتی که کمتر اینجا مینوشتم، درگیرِ اتفاقاتی بودهام که میخواهم برایتان از آنها بگویم. از ترمِ اولِ دانشگاه برایتان گفتم و این که چهقدر همه برایم غیرقابل تحمل بودند! - و صد البته که من چندین برابر غیرقابلتحمل برایشان!- ترمِ دوم را هم تمام کردم. شبِ انتخاب واحد یکی از بچهها که فکر میکرد من چهقدر دانا هستم (!) و در امورِ انتخاب واحدم خبره، برنامهاش را با من چک کرد و طوری اوضاع را چیدیم که همهی واحدها را باهم برداریم. نمیدانم چهطور شد که من و مریم، با کلی نقطهی مشترکِ کشفنشده، اینجا به هم رسیدیم. این هم از الطافِ خفیهی باریتعالی است! ترم دوم درسِ غولی داشتیم با کتابی غولتر؛ تاریخچهی مکاتب روانشناسی. امتحانش طوری بود که به فکرم افتاد میشود با هم درس بخوانیم. و از اینجا بود که " جزوهنویسان! " متولد شد. گروهی شش نفره از بچههای دانشگاه که دانشکده را برایم دوستداشتنی کردند. همانها که توی پستِ " فاطمهای که بودم... " ازشان نام بردم. اوضاع گذشت و روزگار رسید به امروز. امروز که هفتهی آخرِ ترمِ سوم است و امتحانهای ترم از دو هفتهی بعد شروع میشوند. نگاه که میکنم میبینم خیلی وقت است از چیزهایی که شدیدا آزارم میدهد برایتان نگفتهام. بعد از این سطر، قرار است از همان مجموعه غرهای معروفم را ببینید! اگر روزِ خوبی

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 22:08

بسمالله.. سلام! + برای مثال، فکر کنیم که همین دقیقهی بعدی زلزلهی ۶ ریشتری میآید و آنقدر دربرابرش ناتوانایم که بهت وجودمان را میگیرد و حتی نمیتوانیم از جایمان تکان بخوریم.. فکر کنیم آنقدری شوکِ بزرگی برایمان خواهد شد که فقط اعضای خانوادهمان را نگاه خواهیم کرد.. فکر کنیم که همینقدر وقت داریم و حالا چهقدر کار هست برای انجام دادن.. زلزله، برای من لازم بود. احساس میکنم که با همین جسمِ ضعیف، چنان غره شده بودم که یک تکانِ زمین لازم بود برای به خود آوردنام. که ببین چهقدر ناتوانی.. پ.ن یک: عاداتِ ما را خودت تنظیم کن خداوند؛ طوری ما را از این دنیا ببر که رویمان بشود بگوییم بندهی تو بودیم.. وقتی ما را ببر که ادعای بزرگِ بندگی بیاید به قیافهمان.. پ.ن دو: سعیم بر تکمیلِ این پست است.

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 22:08

بسمالله... سلام! + این پست هم یک پراکندهی دیگر است. شبیهِ آن چیزهایی که توی دورانِ پرکامنتِ این بلاگ مینوشتم! + امروز برخلافِ رویهی این چند وقتم داشتم کامنتهای اینجا را مرور میکردم و یادم افتاد که چه اوضاعی داشتیم! چهقدر آدمِ جدید شناختم به واسطهی همین کافهی کوچک. چهقدر دغدغهام بود نظرهایش - و البته که هنوز هست :) - قبلترها نزدیکتر نبودیم..؟ + باید بگویم که بله خانمِ رجبی! آقایانِ همدانشگاهی با بقیه فرق دارند! یک سال و نیم گذشته و من هنوز مراعاتشان را راجع به ایموجی کردهام :)) البته که هنوز به قانونم دربارهی نوشتهها و پیامهای خودم پایبندم! ولی شما این مورد را درست میگفتی!! چهقدر من زدم توی ذوقِ نخبههای دانشگاهتان :)) + خیلی جدی دارم به کار توی راهنمایی فکر میکنم. و البته که حسینیه کودک؛ از همان محلِ کارهای ایده آل. + بگذارید یک آیهای را با شما به اشتراک بگذارم. آیهای که حسابی میترساندم. خیلی بیشتر از آیاتِ عذابِ مرسوم برایم ملموس است و دردناک.. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَا

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 22:08

بسمالله...

سلام!

+

یک هفته ای میشود که سورهی هود را کمی جزئیتر میخوانم.

گاهی وقتها با دیدنِ بعضی آیهها یادِ چیزهای دیگری میافتم؛ همه را توی کانالِ کافه جمع کردم.

انشاءالله تمام که شد، اگر چیزِ منسجمی عایدم شد اینجا هم میگذارمش.

اگر دلتان خواست شما هم شروع کنید :)

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 22:08

بسمالله... سلام! + روزی اینجا نوشتم که " هر حقی استفاده کردنی نیست... " و حالا میخواهم کمی از حقهایی بنویسم که ماندهام بینِ استفاده یا عدم استفاده ازشان. میخواهم از دغدغههای این روزهایم بنویسم که چرا جامعهی ما اینقدر تفاوت دارد با چیزی که میتواند باشد - حتی نه چیزی که باید باشد. - به تدریج

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 23:32

بسمالله... سلام! + سیامِ اسفند ماهِ سال هزار و سیصد و نود و پنج، حوالیِ تحویلِ سال رفتیم بهشت زهرا (س). پدرم، مادرم، مادربزرگم، زهرا و من. اول رفتیم پیشِ پدربزرگ و بعد پدر، میانِ شلوغیِ وحشتناکِ بهشت زهرا آورد من را سمتِ گلزار شهدا.. به زهرا گفت که با من بیاید که اینجا را بلدم و آنها هم پشت

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 18:26

صفحه بندی